یک دیوانه‌ی از قفس پریده

۲۴ ساعته گشنمه، حتی موقع خوردن.

دیشب رفتم نشستم رو نیمکت‌های پارک و چایی به دست، با فکرِ اینکه کِی چایی شد هزار تومن بازیِ بچه‌ها رو تماشا میکردم، برام جالب بودن که دستِ همو میگرفتن و به هم کمک میکردن تا از پله‌های سرسره بالا برن و سر بخورن، دنبال هم میدوییدن و با اینکه همدیگه رو نمیشناختن ولی هیچ حسِ غریبی به هم نداشتن. 
من هیچ وقت بچگیِ شبیه به این نداشتم. اوجِ بیرون رفتنم ختم میشد به دوچرخه‌سواری با همسایه دیواربه‌دیوارمون و بستنی که همیشه مهمون من بود.

#تراوشات‌ذهنی‌یک‌دیوانه
    بازدید : ۵۵

نظرات  (۵)

  • 97/05/13 , 15:58
  • از بچگی سخاوت مند بودی!
    @ حسین ...
    ۵۰۰ تومن که این حرفا رو نداره :)))
  • 97/05/13 , 16:00
  • چقد مث من بودی
  • 97/05/13 , 16:08
  • همون کامنت "حسین" باتوجه به پست های سفر آذربایجان همین آقا حسین اینا :))
    @ هلما ...
    همون جواب به کامنت "حسین" :))
  • 97/05/13 , 17:17
  • من کلا بچیگم ترفتم بیرون بازی کنم با ملت:)))
    کلا محدود میشه به با خانواده پارک رفتن!با هیچ همسایع ای هم دوست نبودم:))
    @ رستاک :)
    منم خیلی نرفتم، من بودم و پسر همسایه و کوچه‌مون :)
  • 97/05/13 , 17:40
  • قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
    من خودم بچگیم تا دلت بخواد ولگردی کردم.
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.